X
دلهره

دلهره
پيوندهای روزانه




روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم.
استاد سر کلاس آمد و میدانستیم که 10 سئوال از
تاریخ کشورها خواهد داد.


دکتر بنی احمد فقط 1 سئوال داد و رفت:

مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟

از هر که پرسیدم نمیدانست.

تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود اما براستی کسی نمیدانست.


همه 2 ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر؛ از شمشیرزنیش، از آشپزی
برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از عبادتهایش و …


استاد بعد 2 ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت.

14 تیر 1354 برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم.
در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود مردود!

برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم.
استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟


همه گفتیم آری!

گفت خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟!

پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟

گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده،
پاسخ صحیح "نمیدانم" بود.
همه 5 صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد "نمیدانم"!


ملتی که همه چیز میداند ناآگاه است.
بروید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید،
زیرا فردا روز گرفتار نادانی خود خواهید شد…

ما گرفتار نادانی خود شدیم…

[ شنبه 24 تير 1396 ] [ 11:17 ] [ حامد ]



داوینچی موقع کشیدن تابلوی "شام آخر" دچار مشکل شد،

می بایست "نیکی"را به شکل عیسی و "بدی"را به شکل یهودا
به تصویر میکشید.

روزی در یک مراسم ربانی تصویر مسیح را در چهره ی یکی از
جوانان گروه کر کلیسا یافت،از چهره ی او الگو برداشت.

سه سال گذشت،تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود
اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

کاردینال کمکم به او فشار آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام
کند. نقاشپس از روز ها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش
مستی را در جویی آبی یافت.

از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند.
دستیارانش او را سر پا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی
از خطوط بی تقوایی گناه که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود
نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد،جوان که دیگر مستی از سرش رفته بود،
با آمیزه ای از شگفتی گفت:من این تابلو را قبلا دیده ام!!

داوینچی پرسید :کی؟
جوان گفت:سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم
زمانی که در گروه کر کلیسا بودم و هنرمندی از من دعوت کرد مدل
عیسی بشوم !!!

"نیکی"و "بدی" دو روی یک سکه هستند،همه چیز به این
بسته است که چه زمانی در کدام مسیر قرار داری... .

[ شنبه 24 تير 1396 ] [ 11:12 ] [ حامد ]



باز هم باغچه از غنچه ی پژمرده پر است...

شهر،از مردم دلتنگ و دل آزرده پر است...

گر زمین خوردم و برخواستم ای دوست!چه غم
خاک این میکده از مست زمین خورده پر است

گیرم از قصه ی این غصه هم آگاه شدم
زندگی روز و شبش از غم نشمرده پر است

بی سبب نیست که یاد آور تنهایی هاست
آه از آیینه که از خاطر افسرده پر است

عشق حق داشت اگر تور نینداخت در آب
برکه ی بخت من از ماهی دلمرده پر است...

[ شنبه 24 تير 1396 ] [ 11:09 ] [ حامد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به حرفهایی که میخواهی بزنی دقت کن ؛

شاید همین حرفها ، دلی را ناخواسته برنجانند...

و

نسبت به حرفهایی که میشنوی بی دقت باش ، شاید از دهانی شنیده باشی

که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده ...