X
دلهره

دلهره
پيوندهای روزانه

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند,یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت

تفریحی رفتند! زمانی که از مسافرت برگشتند,متوجه شدند در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند

و در حقیقت یک روز دیرتر رسیدند.بنابراین تصمیم گرفتند پیش استاد خود بروند و علت جاماندن

از امتحان را برای او توضیح دهند.

انها به استادشان گفتند:ما به مسافرت رفته بودیم که در راه بازگشت,لاستیک ماشینمان پنجر شد

و از انجایی که لاستیک زاپاس همراه نداشتیم,مدت زیادی طول کشید تا ماشینی را پیدا کنیم و از

او کمک بگیریم.

به همین دلیل دیروقت به خانه رسیدیم.استاد با کمی مکث پذیرفت که انها روز بعد امتحان دهند.

فردای ان روز هر چهار دانشجو به دانشگاه رفتند و استاد هر کدام از انها را به یک اتاق

جداگانه فرستاد و به هر یک,ورقه ی امتحانی داد و از انها خواست که شروع کنند.

اولین مسئله که 5 نمره داشت,سوال خیلی اسانی بود و انها به راحتی به آن پاسخ دادند.

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال اخر که 95 نمره داشت پاسخ بدهند!سوال این بود:

کدام یک از چهار لاستیک ماشینتان پنچر شده بود؟


[ پنجشنبه 10 تير 1395 ] [ 10:35 ] [ حامد ]

اسـتـاد ادبـیـات بـا نـگـاهـی مـطـمـئـن بـه دانـشـجـویـانـش گـفـت: عـشـق چـیـسـت؟

کـلـاس در هـمـهـمـه ای فـرو رفـت و هـرکـس از گـوشـه ای چـیـزی مـی گـفـت

سـپـس از آنـهـا خـواسـت نـظـرات خـود را بـر روی کـاغـذ بـنـویـسـنـد و بـه او تـحـویـل دهـنـد

دخـتـر جـوانـی بـر روی آخـریـن صـنـدلـی کـلـاس بـی آنـکـه چـیـزی
بـنـویـسـد اسـتـاد خـود را مـی نـگـریـسـت اسـتـاد پـوزخـنـدی زد و بـا
طـعـنـه گـفـت:

حـضـور در کـلـاس بـرای نـمـره آوردن از ایـن درس کـافـی نـيـسـت.اگـر
تـنـبـلـی را کـنـار بـگـذاریـد و کـمـی تـلـاش کـنـيـد مـجـبـور نـمـی
شـویـد بـرای چـنـدمـیـن بـار ایـن درس را بـگـیـریـد!!!

تـعـدادی از دانـشـجـويـان نـگـاه اسـتـاد را دنـبـال کـردنـد تـا مـخـاطـب ایـن جـملـات را

بـیـابـنـد و بـرخـی خـنـده ای کـردنـد

دخـتـر شـرمـنـده و خـجـالـت زده نـگـاهـش را از اسـتاد بـرگـرفـت و
مـشـغـول نـوشـتـن شـد و بـعـد از مـدتی کاغذ خود را روی میز گذاشت و از

کلاس بیرون رفت پـس از آنـکـه هـمـه ی کـاغـذ ها جـمـع شـد اسـتاد بـا

صـدایی بـلـنـد شـروع بـه خـوانـدن آنـها کـرد و هـر جـمـلـه ای کـه از

نظـرش جـای بـحث داشـت را روی تـابـلـو بـا خطـی درشـت می نـوشـت نـاگـهـان

نـگـاهـش بـر روی بـرگـه ای ثـابـت مـانـد.حـالـت چـهـره اش دگـرگـون شـد و

چـنـد لـحـظـه ای سکوت کرد و بعد با قدم هایی آرام و سنگین به کـنـار

تـابـلـو رفـت و خـطـی بـر هـمـه ی جـمـلـه هـا کـشـيـد و نـوشـت "عـشـق

وسـیـع تـر از قـضـاوت مـاسـت"

و بـعـد خیـره شـد بـه صـنـدلـی خـالـی آخـر کـلاس هـیـچ کـدام از دانـشـجـویـان مـتـوجـه

عـلـت ایـن رفـتـار نـشـدنـد

امـا بـر روی کـاغـذی کـه دسـت اسـتـاد بـود ایـن چـنـین نـوشـتـه شـده بـود

"عـشـق بـرگـه ی امـتحـان سـفـيـدی اسـت کـه هـر تـرم خـطـی از غـرور

بـر رویـش کـشـیـدی و نـخـوانـدی اش!

عـشـق امـروز ،روی صـنـدلـی آخـر کـلـاسـت مـرد!"


[ سه شنبه 8 تير 1395 ] [ 11:26 ] [ حامد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به حرفهایی که میخواهی بزنی دقت کن ؛

شاید همین حرفها ، دلی را ناخواسته برنجانند...

و

نسبت به حرفهایی که میشنوی بی دقت باش ، شاید از دهانی شنیده باشی

که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده ...