X
دلهره

دلهره
پيوندهای روزانه

short-love

این روز ها

دوست داشتن

مسافری بیش نیست

روی لب

سریع می آید و سریع تر می رود

.

قلب ها گریزان

از دوست داشتن

.

عاشقانه ها بوی هوس می دهند

دوستت دارم ها بوی دروغ

ته نگاه عاشق

یک دنیا حرف

هرچیزی اما

جز عشق

و چه حیف!

...

.

دروغ چرا

به احساس نداشته مان می بالیم :(

[ شنبه 29 خرداد 1395 ] [ 9:51 ] [ حامد ]

مهم نیست آخرین زلزله ی زندگی ات چند ریشتر بود ...

مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی را از دست دادی...

مهم این است که دوباره از نو بسازی ،

جهانت را .. زندگی ات و باورت را ...

مهم شروع دوباره است .

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ 11:15 ] [ حامد ]

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند . بعضی ضخیم و بعضی جلد نازک .

بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ

خارجی . بعضی از آدم ها ترجمه شده اند .

بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم

های دیگرند .

بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها

صفحات رنگی دارند .

بعضی از آدم ها تیتر دارند ٬ فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از

آدم ها نوشته اند : حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است .

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی از آدم ها با چند درصد

تخفیف به فروش می رسند وبعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته

نمی شوند .

بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند .

بعضی از آدم هافقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها

معلومات عمومی هستند .

بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند .

از روی بعضی از آدم هاباید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید

جریمه نوشت .

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی

از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.



[ سه شنبه 11 خرداد 1395 ] [ 12:01 ] [ حامد ]


آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت

روحش را وقف خدا کند.سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری،

در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد،حتیمشکلاتش مدام بیشتر

می شد!

روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به

او گفت:
“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد

خدا ترسی بشوی،
زندگیت بدتر شده.
نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم

اما با وجود تمام تلاشهایت
در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید

چه بر سر
زندگیش آمده است!
اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون

پاسخ بگذارد، کمی فکر
کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم.

میدانی چه طور این
کار را میکنم؟
اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت

میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی،
سنگین ترین پتک را
بر میدارم و

پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی
را بگیرد که میخواهم.

بعد آن را در ظرف
آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را

بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما،
ناله میکند
و رنج می برد.

یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم

دست بیابم…
آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و

آب سرد باعث
ترک خوردنش میشود.

میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را

کنار می گذارم.
آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر

زندگی من وارد
کرده پذیرفته ام و
گاهی به شدت احساس سرما میکنم،

انگار فولادی باشم که از
آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که

می خواهم این است:

“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم…

با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…

اما هرگز
مرا به میان فولادهای

بی فایده پرتاب نکن!”




[ دوشنبه 3 خرداد 1395 ] [ 10:40 ] [ حامد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به حرفهایی که میخواهی بزنی دقت کن ؛

شاید همین حرفها ، دلی را ناخواسته برنجانند...

و

نسبت به حرفهایی که میشنوی بی دقت باش ، شاید از دهانی شنیده باشی

که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده ...