X
دلهره

دلهره
پيوندهای روزانه

قطاري که به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد

و پيامبر رو به جهان کرد و گفت : مقصد ما خداست.کيست که با

ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق را توأمان بخواهد؟ کيست که

باور کند دنيا تنها ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟


قرنها گذش اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد

کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي

قانون خداست.


قطاري که به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت :

اينجا بهشت است. مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.


مسافراني که پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندکي،باز هم ماندند،

قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد

و گفت : درود بر شما، راز من همين بو. آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه

بهشت پياده نخواهد شد.


و آن که قطار به ايستگاه آخر رسيد، ديگر نه قطاري بود و نه مسافري

و نه پيامبري .



[ سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 ] [ 15:21 ] [ حامد ]

خدا چي ميخوره ؟چي ميپوشه ؟ چيكار ميكنه؟
خدا چه می خورد؟
حکایت است که پادشاهی از وزیرخود پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار

می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛

اول
آنکه خدا چه میخورد؟

- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم.

چرا دوزخ را برمیگزینید؟

- آفرین غلام دانا.

- خدا چه میپوشد؟

- رازها و گناه های بندگانش را

- مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار

رفت و به پادشاه بازگو کرد

ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام

باز رفت و
سومین را پرسید.

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

- چه کاری ؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار

کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری

را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او

را وزیر دست راست خود کرد.


چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
پیله ات را بگشا....تو به اندازه ی یک دنیایی ...


[ چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395 ] [ 12:56 ] [ حامد ]

اهل آرامش که شدی

شاد کردن دیگران

بیشتر از شاد بودن خودت

به دلت می چسبد،

و از این کار حال خوشی پیدا می کنی!

از درون به خود می بالی!

ارزشمندتر از همیشه ات

می شوی!

به این نقطه که برسی

آرامش وجودت را فرا می گیرد،

آرامشگر

می شوی!

نه به راحتی می رنجی

و نه به آسانی می رنجانی!

آرامش

سهم دل هایی ست که نگاه شان به خداست ...


[ دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 ] [ 11:05 ] [ حامد ]

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است ..


گفتم مرا غم تو ، خوشتر زشادمانی

گفتا که در ره ما ، غم نیز شادمانیست ..


گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغان است ..


گفتم فراق تا کی ؟ گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است .. گفتا سخن همان است ..

فیض کاشانی

[ چهارشنبه 1 ارديبهشت 1395 ] [ 12:11 ] [ حامد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به حرفهایی که میخواهی بزنی دقت کن ؛

شاید همین حرفها ، دلی را ناخواسته برنجانند...

و

نسبت به حرفهایی که میشنوی بی دقت باش ، شاید از دهانی شنیده باشی

که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده ...