X
دلهره

دلهره
پيوندهای روزانه

ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ ﺧﻮﺑﯽ
ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ
ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : »ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ
ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ
ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ »? ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ : » ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ .
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ
ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ
ﻧﺤﻮﯼ ﺷﺪﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ .ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻭﺭﺩ .ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ
ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺻﺒﺢ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻃﻔﻞ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺗﺎ
ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﯼ
ﺁﻥ ﻃﻔﻞ ﺩﻋﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩ . ﺧﻼﺻﻪ
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ . ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ , ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ
ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ ,
ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ . ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ
ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ . ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ
ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺕ
ﻛﺮﺩﻧﺪ . ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ
ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ . ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ . «ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ
ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ :»ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ
ﻣﻨﻢ ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ
ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ
ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ . ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﺁﻥ
ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ, ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ , ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﺧﺒﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ .
ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦﮐﺮﺩﻩ .« ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ،ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﻭﺍﻟﻠﻪ ﯾﻌﻠﻢ ﻭ ﺍﻧﺘﻢ ﻻﺗﻌﻠﻤﻮﻥ ... ﺍﻟﻠﻪ ﻣﯽ
ﺩﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺩﺭﮎ ﺁﻥ ﻋﺎﺟﺰ ﻫﺴﺘﯿﺪ . ﺑﻪ ﻗﻀﺎﯼ
ﺍﻟﻬﯽ ﻭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺍﻭ ﺭﺍﺿﯽ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺵ،ﺗﺎ ﻃﻌﻢ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯽ .ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﺎﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ،ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎ ﮐﺎﺷﺘﻪ ﺍﯼ "… ﭘﺲ ﻧﯿﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﮑﺎﺭ،ﺑﺎﻻﯼ
ﻫﺮ ﺯﻣﯿﻨﯽ …ﻭ ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ .… ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ... " ﺗﻮ
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﯽ ﻭ ﮐﺠﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ !! ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﮏ
ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﮐﺎﺷﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ … ﺍﺛﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﻗﯽ
ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ،ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﺛﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﻀﻮﺭ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ....


[ دوشنبه 23 فروردين 1395 ] [ 13:25 ] [ حامد ]

پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت؛ روزی اسب
پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند:
عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!

روستا زاده پیـر جواب داد: از کجا می دانید که ایـن از خوش شانسی من
بـوده یا از بـد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که
این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیـرمرد به همراه بیست اسب
وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند:
عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به
خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که ایــن از خوش شانسی من
بوده یا از بد شانسی ام؟
فـردای آن روز پـسر پیـرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و
پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند: عجب شانس بدی!
و کشاورز پیـر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از
بد شانسی ام؟
و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو
بـوده پیرمرد کودن!
چند روز بــعد نیـروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان
سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به
خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
هـمسایه ها بار دیگر بـرای تبـریک به خانه پیـرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی
که پسرت معاف شد! و کـشاورز پیـر گفت: از کجا میدانید که…؟
خیلی از ما اتفاقاتی در زندگی خود داشتیم؛اتفاقاتی که از نظر ظاهـری برای
ما بـد بوده اند اما برای ما خیر زیادی در آن نهفته بوده است…
خداوند یگانه تکیه گاه من و توست!
پس…
به “تدبیرش” اعتماد کن..
به “حکمتش” دل بسپار…
به او “تـوکل” کن…
و …
به سمت او “قدمی بردار”


[ چهارشنبه 18 فروردين 1395 ] [ 13:04 ] [ حامد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به حرفهایی که میخواهی بزنی دقت کن ؛

شاید همین حرفها ، دلی را ناخواسته برنجانند...

و

نسبت به حرفهایی که میشنوی بی دقت باش ، شاید از دهانی شنیده باشی

که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده ...